23 آذر تولد مامانی
سلام به قشنگترین هدیه ای که خدا بهم داده. به فرشته مهربونم، سپهرم.
عزیزم، مامانی یک سال پیرتر شد و دغدغه بزرگ کردن توی وروجک هم بیشتر.
پارسال این موقع ، تولد من، تو نی نی کوچولو یه نی نی دو ماه و بیست و سه روزه بودی.
روز پنجشنبه تولدم بودسپهر جانم، تولدی که اصلاً خوش نگذشت. اینقد ناراحت بودم که اجازه ندادم حتی یه دونه عکس هم گرفته بشه.اصلا چیزی راجع بهش نمینویسم. چون نمیخوام وبلاگ قشنگت رو از اندوه و غم و غصه هام پر کنم.
جونم واست بگه عزیزم، از کارهای جدیدت، دیشب کمک مامانی و بابایی کردی و سفره رو جمع کردی الهی قربونت برم. چقدر هم ذوق میکردی از کارت. از چهره ی معصوم و قشنگت پیدا بود الهی مامان فدای اون دستای کوچولوت بشه.که دیوونه ی اون قیافه و چشمهای مظلومتم.
راستی بابایی امروز عصر داره میره تهران. سعی میکنم خونه بابا حاجی اینا نریم که فقط خودم باشم و خودت. ولی نمیدونم میتونم یا نه. هم به خاطر اصرارهای آقاجون و هم به خاطر اینکه صبحها یه کم واسم سخته بخوام تنهایی و با وسایل ببرمت خونه آقاجون. ولی تا جایی که بتونم سعی مینم تنهاباشیم. باشه مامانی؟ولی باید تو هم همکاری کنی.
پس به امید تنهایی مامانی و سپهری...............





23 آذر تولد مامانی
